try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: یکشنبه, 4 آبان, 1393

رويكرد عرفاني و نقليدر تحليل بطون قرآن

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
دكتر سيد محمد حسين ميري (عضو هیات علمی گروه معارف اسلامی دانشگاه رامین خوزستان. S_mohammad_miri@yahoo.com)

اشاره

عالمان شيعه سه رويكرد برجسته را در تبيين بطون قرآن در پيش گرفته‌اند. رويكرد اجتهادي ـ عقلي، رويكرد‌ عرفاني ـ شهودي و رويكرد اجتهادي ـ نقلي.

نويسنده محترم در شماره 95 (زمستان 1391) رويكرد اجتهادي ـ عقلي در تحليل بطون قرآن را مورد نقد و بررسي قرار داد؛ كه اينك به دو رويكرد ديگر مي‌پردازد.                                      

معارف

رويكرد عرفاني ـ شهودي

در اين رويكرد با نگاهي عرفاني به قرآن، به جاي كند و كاو در الفاظ و عبارات به بطون آن‌ها توجه مي‌شود و هدف آن بيان حالات نفس و يافته‌ها و مقامات وي در انطباق با قرآن است؛ كه بدين جهت از آن به «تفسير انفسي» يا «آيات انفسي» در مقابل «آيات آفاقي» ‌تعبير مي‌كنند.[1] بنابراين معناي «تأويل عرفاني»‌ كشف حقايق، عوالم، شناخت مراتب براي هدايت و راهنمايي سلوك انساني و تربيت نفوس و شفاي امراض و سير الي الله و لقاي پروردگار و وصول به مقام قرب الهي است.[2]

اين ديدگاه در مكتوبات مفسران عارف، نمود ويژه‌اي دارد. در اين نوشتار، گزارشي از مباني، روش‌ها و نتايج اين ديدگاه، با تكيه بر آراي امام خميني(ره)به عنوان يكي از بهترين مصاديق، ارائه مي‌شود.

مباني تأويل عرفاني

1. قرآن حقيقتي فراتر از واژه‌ها: قرآن كريم كتابي است از طرف خداوند توسط جبرائيل بر قلب پيامبر نازل شده است.[3] حال جاي اين پرسش است كه قرآن پيش از نزول به صورت همين الفاظ و معاني بود يا اين كه حقيقت آن فراتر از معاني كنوني بوده و با توجه به محدوديت ظرفيت مخاطبان‌، از آن حقيقت تنزل كرده و به صورت الفاظ كنوني در آمده است؟

قرآن‌پژوهان داراي تفكر عرفاني فلسفي معتقدند قرآن داراي حقيقتي ماوراي الفاظ است كه به مقتضاي ظرفيت مخاطبان خود به صورت كنوني تنزل يافته است.[4] امام خميني نيز قرآن را نزول يافته آن حقيقت متعالي مي‌داند، ايشان مي‌فرمايد: «قرآن يك حقيقتي است»[5] بنابراين «از مقوله الفاظ نيست، از مقوله اعراض نيست لكن متنزلش كردند براي ما».[6]

اگر قرآن تنها همين واژه‌ها و صورت ظاهري بود اين تنزل تجلّي‌وار بر قلب رسول خدا(ص) مفهوم نداشت: «قرآن اگر همين است كه سي جزء، اين طوري است كه نمي‌شود يك دفعه وارد شود به قلب، آن هم اين قلب‌هاي معمولي، [لكن] قلب يك باب ديگر است و قرآن يك حقيقتي است و اين حقيقت هم به قلب وارد مي‌شود»[7]؛ پس صورت لفظي آخرين فرود قرآن است تا تعامل و فهم اين حقيقت امكان داشته باشد. اين واقعيت در جاي جاي مكتوبات امام خميني(ره) مشهود است.

2. ذو مراتب بودن قرآن و فهم آن: از منظر روايات، قرآن در وراي اين عبارت از مراتب معنايي متعددي برخوردار است كه از آن به ظاهر و باطن تعبير شده؛ در نتيجه انسان‌ها به فراخور فهم علمي و سلوك عملي به مراتبي از آن معاني دست مي‌يابند كه مراتب نهايي فهم و تفسير قرآن در اختيار اهل بيت(ع) مي‌باشد؛ زيرا مخاطبان واقعي قرآنند. امام خميني(ره)در تبيين اين مبنا مي‌نويسد: «قرآن داراي منازل، مراحل، ظواهر و بواطني است كه پايين‌ترين مرحله آن در پوسته الفاظ و گورهاي تعينات قرار دارد، چنانكه در حديث آمده است: «قرآن داراي ظاهر، باطن، حد و مطلع است».[8]

البته از برخي روايات استفاده مي‌شود كه شماري از آيات قرآن در مقايسه با ساير آيات از مراتب معنايي عميق تري برخوردارند.[9] امام خميني(ره)در تبيين تفاوت مراتب فهم از قرآن مي‌فرمايند: «... از كريمه شريفه: «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا..».[10] مثلاً اهل معرفت كيفيت سير و سلوك معنوي حضرت ابراهيم(ع) را ادراك مي‌كنند، و راه سلوك الي الله و سير الي جنابه را تعلّم مي‌نمايند و حقيقت سير انفسي و سلوك معنوي را از منتهاي ظلمت طبيعت كه به «جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ» در آن مسلك تعبير شده، تا القاي مطلق انّيت و انانّيت و ترك خودي و خود پرستي و وصول به مقام قدس و دخول در محفل انس، كه در اين مسلك اشارت به آن است «وجهّتُ وَجْهي للذّي فَطر السمواتِ...»[11] از آن در مي‌يابند و ديگران از آن سير آفاقي و كيفيت تربيت و تعلّيم جناب خليل الرحمن امت خود را، ادراك كنند و بدين منوال ساير قصص و حكايات، مثل قصه آدم و ابراهيم و موسي و يوسف و عيسيٰ و ملاقات موسي و خضر، كه استفادات اهل معارف و رياضات و مجاهدات و ديگران هر يك با ديگري فرق دارد.[12] و اهل‌بيت(ع) كه مخاطب واقعي قرآنند نهايي‌ترين مراتب فهم و عميق ترين ژرفاي معنايي قرآن ويژه آنان است: «... قرآن همه چيز دارد... براي همه هم هست... ليكن آن استفاده‌اي كه بايد [از آن شود] آن استفاده را به حسب «انّما يعرف القرآن من خوطب به» خود رسول الله(ص) مي‌برد.»[13]

3. وضع الفاظ براي روح معنا: روح يگانه و حقيقت واحد بين معاني طولي در تأويل عرفاني از ارزشي محوري و ريشه‌اي برخوردار است كه كليد عروج به ساحت تأويل است؛ چون هر حقيقتي در ظاهر، مثال و نمونه تنزل يافته حقايق بالاتر است و لايه بيروني با لايه دروني در اصل و روح حقيقت شريكند؛ زيرا لفظ براي روح و معنا و حقيقت واحد وضع شده است كه در همه مراتب هستي به نحو حقيقت، نه مجاز به‌كار مي‌رود. بر اين اساس، روح معنا، بين همه مصاديق مشترك معنوي است؛ و مصداقي از مصاديق اين لفظ در هستي مادي تحقق دارد، نه آن كه منحصر در آن باشد.[14]

واژه‌هايي مانند: ميزان، لوح، قلم، عرش، كرسي، يد، وجه، كلمات الهي بودن مخلوقات و مانند آن در كلام خداوند، مجاز نخواهند و طبق رابطه طولي ظاهر و باطن اتحاد حقيقت واحد تشكيكي بين ظاهر و باطن را در پي دارد.[15]

امام خميني(ره)در اين زمينه مي‌فرمايند: «آيا در اثناء اشارات اولياء(ع) و كلمات عرفا (رضي الله عنهم) به گوش تو خورده است كه مي‌گويند: الفاظ براي روح معاني و حقيقت آن وضع شده است؛ آيا در آن تدبّر و تأمّل كرده‌اي؟ به جان خودم سوگند، تأمّل در آن از مصاديق قول معصوم(ع) است كه فرمود: يك لحظه فكر كردن بهتر از شصت سال عبادت است؛ زيرا اين اصل، كليد همه كليدهاي معرفت و اصل همه اصول فهم اسرار قرآني است و از ثمرات اين تأمّل، فهم حقيقت خبر دادن و تعليم در نشآت و عوالم است، زيرا تعليم‌ها و خبر دادن‌ها در عالم عقول و عالم اسماء و صفات، غير آن چيزي است كه در دنيا ديده مي‌شود. ... بايد به عمق و ژرفاي كلام بار يافت. بنابراين در روند تأويل عرفاني هرگز تأويل به معناي خلاف ظاهر صورت نمي‌گيرد؛ زيرا دست‌يابي به روح معنا با پالايش زبان عرفي مألوف تنها در حيطه انصراف‌هاي مصاديق بدون آن كه معناي اصلي واژه و كلام مورد دستبرد قرار گيرد خود همان روند ظهور گيري است. [16] و [17]

4. همانندي قرآن، جهان و انسان: در ديدگاه عارفان، انسان، قرآن و جهان، نمودهاي اسم اعظم خداوندند. بنابراين هستي، كتاب يا كتاب‌هاي الهي است كه در آن آيات و سوره‌هايي وجود دارد. هستي، قرآن تكويني و انسان، با همه كوچكي‌اش، همه هستي است. بنابراين انسان قرآن فشرده است. امام خميني(ره) در جاي جاي نوشته‌هاي خود به اين نكته اصرار مي‌ورزد: «عوالم وجود و كشور هستي از غيب و شهود، همگي كتاب است و آيات و كلام و كلمات؛ و آن را ابوابي است تنظيم شده و فصل‌هايي است مفصّل و كليدهايي است كه ابواب با آن باز مي‌شود و خاتمه‌هايي كه كتاب به وسيله آنها به پايان مي‌رسد و هر كلمه‌اي را حرف‌هايي و هر حرفي را زُبُري و بينّاتي است.»[18] و درباره انسان مي‌نويسد: «بدان كه انسان، تنها وجودي است كه جامع همه مراتب عيني و مثالي و حسّي است و تمام عوالم غيبت و شهادت و هر چه در آن است در وجود انسان پيچيده و نهان است؛

تو پنداري همين جرم صغيري

جهاني در نهاد تو نهان است

بنابراين آدمي با ملكيان، ملكي است و با ملكوتيان ملكوتي، و با جبروتيان، جبروتي»[19]؛ «پس اين كتاب تكويني الهي و هم اولياء الله، كتاب‌هايي هستند آسماني و از نزد خداي حكيم عليم نازل شده‌اند و حاملان قرآن تدويني هستند و كسي را ياراي آن نبود كه ظاهر و باطن اين كتاب الهي را حمل كند مگر همين اولياء مرضيين».[20]

از ديدگاه امام به‌خاطر اين همگوني قرآن، انسان و جهان هر سه سرّند.[21] البته منظور از انسان، «انسان كامل» است كه مصداق كامل اسم اعظم است[22] و مصداق انسان كامل و اسم اعظم حقيقت محمديه(ص) است كه خليفه الهي در تمام هستي است.[23]

 

رويكرد اجتهادي ـ نقلي

با توجه به اين كه مستند اصلي بطون قرآن، روايات معصومان(ع) مي‌باشد طبيعي است اولين منبع براي تبيين و تحليل بطون، روايات مي‌باشند. البته استفاده از امور غير روايي معتبر مانند راه‌هاي عقلايي نيز در حد امكان ضروري است. با توجه به تحقيقات استاد علي‌اكبر بابايي در زمينه اين رويكرد، به تبيين ايشان از اين رويكرد مي‌پردازيم:

دانشمندان براي باطن تعاريف گوناگوني ارائه داده‌اند[24]؛ كه با توجه به نكته فوق بايد پيش‌تر مشخصات باطن قرآن را از طريق روايات به‌دست آورد.

مشخصات باطن قرآن در روايات

در اصل وجود بطن و باطن قرآن، ترديدي بين فريقين نيست؛ و در روايات مصاديق مختلفي از بطون بيان شده و عبارت «تفسيرها في‌الباطن» در روايات فراوان به چشم مي‌خورد. «بطن قرآن» در نصوص روايي شيعه به همان معناي لغوي آن يعني: مطلق امر مبطون (پوشيده) از انظار در بدو امر با مصاديق گوناگون به‌كار رفته است.[25] مشخصات باطن قرآن از ديدگاه روايات را مي‌توان اين‌گونه دسته‌بندي كرد:[26]

1. باطن داشتن تمام آيات قرآن: پيامبر اكرم(ص): «اُنزِلَ القُرآنُ علي سبعةِ اَحرُفٍ لِكلِّ آيةٍ منها ظهر و بَطنٌ»[27] قرآن بر هفت حرف نازل شده است؛ براي هر آيه‌اي از آن ظاهر و باطني است. «فُضيلِ بن يسار سألت ابا جعفر عن هذه الرواية ما من القُرآن آيةٌ الّا و لها ظهرٌ و بَطنٌ فقال ظهره تنزيله و بَطنُه تأويله[28]؛ از فضيل بن يسار روايت شده است كه گفت درباره روايت «هيچ آيه‌اي از قرآن نيست مگر اين كه براي آن ظاهر و باطني است» از امام باقر(ع) پرسيدم، فرمود: «ظاهر آن تنزيل آن و باطن آن تأويل آن است.»

2. باطن يعني معاني و مصاديق غير ظاهرتر قرآن: جابر بن يزيد جعفي مي‌گويد: از امام باقر(ع) از تفسير (آيه‌اي) سؤال كردم و آن حضرت پاسخ داد. سپس بار دوم همان مورد را از ايشان سؤال كردم، پاسخ ديگري داد! عرض كردم فدايت شوم، در اين سؤال (پيش از اين) پاسخ ديگر به من داده بوديد! فرمود: ‌اي جابر!‌ قرآن بطن دارد و براي بطن آن نيز بطني است؛ و ظاهر دارد و براي ظاهر آن هم ظاهري است. اي جابر! هيچ چيز دورتر از عقول انسان از تفسير قرآن نيست؛ يك آيه اولش درباره چيزي است و آخرش درباره چيز ديگر. قرآن كلامي است متصل كه وجوه گوناگوني را در بر دارد.[29]

روايات ديگري نيز از اين دست، در مجامع روايي ما موجود است.[30]  در مجموع از مقابله ظاهر و باطن مشخص مي‌شود كه معاني باطن قرآن غير از معاني و مصاديق ظاهر آن است و دلالت كلام بر آنها حتي پس از آگاهي از مفاهيم مفردات و تركيب و ساختار كلام و توجه به قراين متصل و منفصل نيز آشكار نيست كه اگر راسخان در علم ـ اهل‌بيت‌(ع) ـ اين معاني و مصاديق غير آشكار را بيان نمي‌كردند، فهم آن براي ما ميسر نبود.

3. فهم مراتبي از باطن قرآن ويژه معصومان(ع): در روايات بسياري بطن قرآن به تأويل آن معنا شده و با استناد به آيه «و ما يعلمُ تأويلَه الّا الله والراسخونَ في العلم»[31] دانستن آن به معصومان(ع) اختصاص داده شده است؛ از جمله: «عن فضيل بن يسار قال: سَأَلتُ ابا جعفر «(ع) عن هذه الروايهم «ما من قرآن آيةٌ الّا و لها ظهر و بطن» فقال: ظهره تنزيله و بَطنُه تأويلُه منه ما مضي و منه ما لم يكن يجري كما يجري الشمسُ و القمرُ كلّما جاء تأويل شيءٍ منه يكون علي الامواتِ كما يكونُ علي الاحياء قال الله «و ما يعلمُ تأويله الّا اللهُ و الرسِخُونَ في العِلم»[32] نحن نَعلَمُه[33]. امام(ع) در اين حديث بطن قرآن را به تأويل آن معنا كرده و با استناد به آيه «و ما يعلم تأويله الّا الله و الراسخون في العلم» دانستن آن را به راسخان در علم اختصاص داده است. روايات ديگري نيز همين معنا را بيان كرده‌اند[34]

با توجه به اين روايات، باطن قرآن معاني يا مصاديقي از آيات است كه فهم آن ويژه راسخان در علم است. پس هر ديدگاهي باطن قرآن را به گونه‌اي معنا كند كه فهم آن ويژه راسخان در علم نباشد قابل پذيرش نيست. البته راسخان در علم داراي مراتب تشكيكي است كه مرتبه اكمل آن معصومان(ع) مي‌باشند.

4. قابل تحمل نبودن باطن براي همه افراد: با توجه به مراتب فهم افراد از كلام نه تنها باطن قرآن را غير راسخان در علم نمي‌توانند بفهمند بلكه همه اشخاص هم ظرفيت پذيرفتن آن را نيز ندارند؛ افرادي مانند ذريح تحمل شنيدن معناي باطني «ثُُمَّ ليقضوا تفَثهم»‌ـ را كه ديدار امام است‌ـ داشته و ديگران تحمل آن را ندارند؛ بدين جهت امام(ع) ابتدا آن معنا را براي عبدالله بن‌سنان ذكر نفرمودند.

5. معاني باطني قابل فهم براي غير معصومان: در برخي از روايات، باطن قرآن به معنا يا مصاديقي تفسير شده است كه غير معصومان نيز مي‌توانند آن را بفهمند. از حمران بن اعين روايت است كه گفت: از ابا جعفر (امام باقر)(ع)، ظهر و بطن قرآن را پرسيدم، فرمود: ظهر آن كساني هستند كه قرآن درباره آنان نازل شده است و بطن آن، كساني هستند كه مانند اعمال آنان، عمل كرده‌اند؛ درباره ايشان جاري مي‌شود آنچه در مورد آنان نازل شده است. [35]

 در اين روايت، افراد و مصاديقي كه آيات درباره آنها به طور مستقيم نازل شده، ظاهر آيات به شمار آمده‌اند؛ و افراد و مصاديقي كه آيات به طور مستقيم درباره آنها نازل نشده است ولي رفتار آنها مانند رفتار افراد مورد نزول آيه است و مفهوم آيات بر آنها نيز منطبق است باطن آيات ناميده شده‌اند. اين مصاديق كه شمول آيات نسبت به آنان بر اساس تنقيح مناط و القاي خصوصيت است، به لحاظ خفاي ابتدايي انطباق آيات بر آنان، بطن قرآن گفته شده است؛ ولي بايد توجه داشت كه اين قسم از بطون، به لحاظ اين كه در چارچوب دلالت عقلايي الفاظ بر معاني مي‌گنجد و بر مبناي قواعد ادبي و اصول عقلايي محاوره قابل تبيين و تفسير است، در قلمرو كار مفسّر قرار مي‌گيرد و مفسر بايد به آن بپردازد. زيرا عقلا نيز در مورد كلام و قصه‌اي كه مانند قرآن و قصّه‌هاي آن براي عبرت و پندآموزي باشد، اين‌گونه جري و تطبيق را انجام مي‌دهند و در محاورات عرفي، مدلول كلام را به اشخاص و اموري كه از مصاديق موضوع صريح كلام نيستند ولي خصوصيت و صفتي از موضوع كلام را كه مناط حكم[36] است، داشته باشند، تعميم مي‌دهند و جريان حكم نسبت به آن اشخاص و امور را نيز مدلول كلام مي‌دانند؛ و اين قسم از دلالت كلام نظير همان چيزي است كه در اصطلاح علم اصول فقه «مفهوم موافق» خوانده مي‌شود و جملهٔ «فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ»[37] را براي آن مثال مي‌آورند[38] و گاهي تعبير «تنقيح مناط قطعي» را نيز در مورد آن به كار مي‌برند.[39]

البته اين استفاده و تعميم از نظر اصول عقلايي محاوره تنها در مواردي صحيح و قابل قبول است كه كلام در تعميم ظهور داشته باشد؛ يعني دلالت آن بر شمول حكم نسبت به موارد تعميم آشكار باشد و اين ظهور در صورتي محقق است كه هم مناط حكم (علت ترتّب محمول بر موضوع) معلوم باشد و هم وجود آن مناط در موارد تعميم محرز باشد، و هرگاه يكي از آن دو نامعلوم باشد، چنين ظهوري محقق نمي‌شود و تعميم كلام به غير موضوعش مردود است. هم‌چنين اگر طبق ظاهر برخي روايات، هر معنايي را كه در فهم آن به تفسير نياز است، هر چند در چهارچوب قواعد ادبي و اصول عقلايي محاوره قابل فهم و تفسير باشد، باطن قرآن بدانيم، مي‌توانيم بگوييم بخشي از باطن قرآن از دلالت‌هاي عرفي كلام خارج نيست و براي غير پيامبر و امامان معصوم نيز قابل فهم و تفسير است.

 در مجموع با دقت در روايات بطون نكات زير قابل دست يابي است:

يك) اساساً معناي بطوني آيات از منظر شيعه مستند به نصوص روايي است.

دو) معناي بطون آيات در نصوص روايي شيعه فراتر از تأويل (كه به معناي تجريد آيه از خصوصيات و تطبيق آن بر مصداق‌هاي ديگر به دليل اقوائيت ملاك است) با مصاديقي فراوان آمده[40] كه نياز به كاوش و بررسي بيشتر دارد. قرآن‌پژوهان شيعي در اين زمينه نيز نظري يكسان ارائه نكرده‌اند.[41]

سه) از حكمت‌هاي وجود معاني بطوني قرآن در روايات شيعه، سريان دائمي قرآن و عدم توقف آن درگذر زمان است.[42]

چهار) فهم تمام مراتب بطوني آيات براي همه كس جز معصوم(ع) ميسور نيست، چون مراتبي از معارف بطوني آيات فراتر از دلالت عقلايي الفاظ بر معاني است و فهم آن راز و رمزي خارج از قواعد ادبي و اصول محاوره عقلايي دارد و تنها كساني كه از راز و رمز آن آگاه باشند آن را مي‌فهمند.[43]

پي‌نوشت‌ها:

 


[1]. ر.ک: محی‌الدین بن عربی، الفتوحات المکیه، ج1، ص 279

[2]. ر. ک:سیدمحمدعلی ایازی، امام خمینی و اندیشه‌های اخلاقی، عرفانی، ج 5، ص 47- 48

[3]. زمر: 1 و شعراء: 193- 194

[4]. ر. ک. سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 63. دیدگاه علامه طباطبایی در تأویل قرآن بر اساس این اعتقاد شکل گرفته است.

[5]. سیدروح‌الله خمینی، تفسیر سوه حمد، ص 162.

[6]. همان، ص 136.

[7]. همان، ص 162.

[8] سیدروح الله خمینی، شرح دعای سحر، ص 70.

[9]. ر. ک: سیدروح‌الله خمینی، آداب الصلاة، ص 302

[10]. انعام: 76

[11]. انعام:79.

[12]. سیدروح الله خمینی،همان، ص 188 ـ 189.

[13]. ر.ک: سیدروح الله خمینی، تفسیر سوره حمد، ص 135.

[14]. ر. ک: صدرالدین شیرازی، مفاتیح الغیب، سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص20ـ 21و 64و 73 و قرآن در اسلام، ص29ـ 33

[15]. ر. ک: سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج1، ص9ـ 12 و عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج14، ص625 و سرچشمه اندیشه، ج1، ص118و 434

[16]. سیدروح‌الله‌خمینی‌،مصباح الهدایه، ص 39 و سید یدالله یزدان پناه، تأویل عرفانی و اسرار شریعت، مقالات عرفانی(2)، ص557ـ 562

[17]. برای بررسی تفصیلی این قاعده ر.ک: سید حسن خمینی، گوهر معنا، بررسی قاعده وضع الفاظ برای ارواح معانی، ص89-149.

[18]. سید روح الله خمینی، شرح دعای سحر، ص 85 ـ 86.

[19]. همان، ص 35.

[20]. همان، ص 93 ـ 94.

[21]. ر. ک: سیدروح‌الله خمینی، تفسیر سوره حمد، ص 162 ـ 163.

[22]. ر. ک: سیدروح‌الله‌خمینی، شرح دعای سحر، ص 194 ـ 195.

[23]. ر. ک:سیدروح‌الله‌خمینی، همان، ص 113.

[24]. ر.ک: علی اکبر بابایی، مکاتب تفسیری، ج 2، 11- 13.

[25]. ر.ک: فتح‌الله نجارزادگان، بررسی تطبیقی مبانی تفسیر قرآن، ص72.

[26] ر.ک. علی‌اکبر‌بابایی،چیستی باطن قرآن کریم- علوم حدیث- سال یازدهم- شماره چهارم ص 12 تا ص 18

[27]. ر.ک: علی‌بن بلبان فارسی،صحیح ابن جبان به ترتیب ابن بلبان، ج 1، ص 276

[28]. محمدباقر مجلسی،بحارالانوار، ج 89، باب 8: ص

[29]. همان، باب 8، حدیث 37،ص 91

[30]. همان، ص 83 و 84.

[31]. آل عمران:7

[32]. همان.

[33]. محمدباقرمجلسی، همان، ج 89، باب 8، ص 94

[34] ر.ک. همان، ج 89 باب 8: ص 92، علی بن بابویه (صدوق)، معانی الاخبار، ص 295، محمدبن مسعود عیاشی،پیشین، ج 1، ص 11 و 12

[35] محمدباقر مجلسی،پیشین، جلد 89، باب 8: ص 83

[36]. منظور از مناط حکم، خصوصیت و وصفی از موضوع است که حکم به سبب آن بر موضع مترتب شده است؛ برای مثال، وقتی گفته می‌شود «انار نخور زیرا ترش است» مناط حکم نهی از خوردن انار خصوصیت ترش بودن آن است، پس هرگاه این ویژگی در چیز دیگری غیر از انار نیز باشد، حکم را به آن تعمیم می‌دهند.

[37]. اسراء:23.

[38]. ر.ک: مظفّر، محمدرضا، اصول الفقه، ج 1، ص 103.

[39]. آخوند خراسانی در کفایة در اشکال بر تعمیم مقبولهٔ عمر بن حنظله (که موردش حکومت و قضاوت است)، به باب فتوا، آورده است: «لاوجه لدعوی تنقیح المناط...» (کفایة الاصول، ص 504).

[40]. به طور نمونه، ر.ک: الکافی، ج 1، ص 340، ح 14؛ کتاب التوحید، ص 88 و معانی الاخبار، ص 3، ح 1، باب «معنی بسم الله الحمن الرحیم»؛ حویزی، عبد علی، نورالثقلین، ج 2، ص 390، ح 190 و ص 391، ح 194، ج 5، ص 191، ح 17، ص 585، ح 4، ص 586، ح 5؛ بحارالانوار، ج 24، ص 309، ح 12، ج 92، ص 82، ح 12، ص 376، ح 4 و 6، ص 381، ح 13، ص 383، ح 23 و....

[41]. درباره دیدگاه برخی از مفسران شیعه در این زمینه ر.ک: مرکز الثقافة و المعارف القرآنیة، علوم القرآن عند المفسرین، ج 3، ص‌75- 111.

[42]. محمد بن مسعود عیاشی، تفسير عياشي، ج 1، ص 86، ح 36؛ محمدبن صفّار قمی،بصائر الدرجات، ص 196، ح 7 و ص 203، ح 2؛ شیخ صدوق،معانی الاخبار، ص 259.

[43]. ر. ک:فتح الله نجار زادگان،بررسی تطبقی مبانی تفسیر قرآن، ص 74-75